اي راهب كليسا ديگر مزن به ناقوس

خاموش كن صدا را نقاره مي زند توس

آيا مسيح ايران كم داده مرده را جان

جاني دوباره بردار با ما بيا به پابوس

 خورشيد آسمان ها در پيش گنبد او

رنگي ندارد آن جا چيزي شبيه فانوس 


****

 روياي نا تمامم ساعات در حرم بود

باقي عمرم اما افسوس بود و كابوس


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

ساقیا می ده که تا مستم کند

آگه از پیدایش هستم

صورتم من حدس معنایم بده

از می ناب طهورایم بده

می بده تا از ولایت دم زنم

بادمم آتش به جان غم زنم

ماه ذیقعده است کشف راز کن

سوز عشق و عاشقی را ساز کن

مژدگانی ده به پیر می فروش

کز منادی این ندا آید به گوش

سینه ها از سوز عشق آکنده شد

گریه ها بر لب رسید و خنده شد

از شکوه خنده ختم رسل

خنده بر لب های زهرا کرده گل

بهر تأیید ولایت بر ولی

کسب کن مهر علی را از علی

دادا بر موسی خدای لا مکان

جلوه نور ولایت را نشان

یک پسر با خلق و خوی احمدی

باده نوشی از سبوی احمدی

آنکه زینت بر سریر ارتضاست

ضامن آهو علی موسی الرضاست

آنکه در عقرب از او ماند قمر

شمس از شرمش به زیر افکنده سر

آنکه از او درس آموزد روس

هست لبهای گلیش پای بوس

نام او باشد علی و چون علی

هست او رنگ ولایت را ولی

عشق او سرخط لوح سر نوشت

حب او مفتاح در های بهشت

عدل او نقش همه قاموس ها

فضل او دریای اقیانوس ها

ژولیده نیشابوری


****


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

مرید و زائرت از هر نژاد است

خودش روز است و با شب در تضاد است

مگر شمس جمال تو که این دل

به این خورشیدها بی اعتماد است

برای دیدنت خورشید را صبح

به دست آسمان آئینه داده است

به هر صورت که آیی می پذیرم

دل از آئینه های بی سواد است

و هر بیتم بنامت هست مفهوم

غزلهایم تمامی مستزاد است

بدون ضرب میرقصم به چرخش

خرابی مشرب هر گردباد است

طلب ناکرده چشمم اشک می ریخت

همه گفتند این آب مراد است

شدم پیغمبر تصویر و دیدم

برایم صحن آئینه معاد است

کسی فکر مسیح و نوح هم نیست

از این آئینه ها اینجا زیاد است

به ظاهر فرق دارد تاک و انگور

رضا در باطن عالم جوا د است

به هویی خلق شد دنیا و عقبی

بنای عالم و آدم به باد است

رضا جعفری


****


Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

مگو که بی خردم هیچکس نمی خردم

کرامت تو به بالای دست می بردم

اگر جدا کنی از خود مرا کم از صفرم

وگر کنار تو باشم فزون تر از عددم

گدایی درت از خلق بی نیازم کرد

که در سوال کسی جز تو را صدا نزنم

هزار بار شدم غافل از تو دیدم باز

فزونی کرمت سوی این حرم کشدم

ز کثرت کرمت ای کریم اهل البیت

خجالتی که کشیدم هماره می کُشدم

زهی کرامت و لطفت که دعوتم کردی

بجای آنکه گذاری به سینه دست ردم

مرا میان سگان درت پناه بده

و گرنه گرگ گنه حمله کرده می دردم

بهای یک ثمن بخس هم ندارم لیک

به لطف خویش امام رئوف می خردم

مرا به گلبن عشقش پناه داد رضا

اگر چه نیست به جز مشت خار در سبدم

نهاده ام به روی خویش نام (میثم) را

بهانه ایست قبولم کند،اگرچه بدم

حاج غلامرضا سازگار