مهر هشتم
اي راهب
كليسا ديگر مزن به ناقوس
خاموش
كن صدا را نقاره مي زند توس
آيا
مسيح ايران كم داده مرده را جان
جاني
دوباره بردار با ما بيا به پابوس
خورشيد
آسمان ها در پيش گنبد او
رنگي
ندارد آن جا چيزي شبيه فانوس
****
روياي نا
تمامم ساعات در حرم بود
باقي
عمرم اما افسوس بود و كابوس
ساقیا می ده که تا مستم کند
آگه
از پیدایش هستم
صورتم
من حدس معنایم بده
از
می ناب طهورایم بده
می
بده تا از ولایت دم زنم
بادمم
آتش به جان غم زنم
ماه
ذیقعده است کشف راز کن
سوز
عشق و عاشقی را ساز کن
مژدگانی
ده به پیر می فروش
کز
منادی این ندا آید به گوش
سینه
ها از سوز عشق آکنده شد
گریه
ها بر لب رسید و خنده شد
از
شکوه خنده ختم رسل
خنده
بر لب های زهرا کرده گل
بهر
تأیید ولایت بر ولی
کسب
کن مهر علی را از علی
دادا
بر موسی خدای لا مکان
جلوه
نور ولایت را نشان
یک
پسر با خلق و خوی احمدی
باده
نوشی از سبوی احمدی
آنکه
زینت بر سریر ارتضاست
ضامن
آهو علی موسی الرضاست
آنکه
در عقرب از او ماند قمر
شمس
از شرمش به زیر افکنده سر
آنکه
از او درس آموزد روس
هست
لبهای گلیش پای بوس
نام
او باشد علی و چون علی
هست
او رنگ ولایت را ولی
عشق
او سرخط لوح سر نوشت
حب
او مفتاح در های بهشت
عدل
او نقش همه قاموس ها
فضل
او دریای اقیانوس ها
ژولیده نیشابوری
****
مرید و زائرت از هر
نژاد است
خودش
روز است و با شب در تضاد است
مگر
شمس جمال تو که این دل
به
این خورشیدها بی اعتماد است
برای
دیدنت خورشید را صبح
به
دست آسمان آئینه داده است
به
هر صورت که آیی می پذیرم
دل
از آئینه های بی سواد است
و
هر بیتم بنامت هست مفهوم
غزلهایم
تمامی مستزاد است
بدون
ضرب میرقصم به چرخش
خرابی
مشرب هر گردباد است
طلب
ناکرده چشمم اشک می ریخت
همه
گفتند این آب مراد است
شدم
پیغمبر تصویر و دیدم
برایم
صحن آئینه معاد است
کسی
فکر مسیح و نوح هم نیست
از
این آئینه ها اینجا زیاد است
به
ظاهر فرق دارد تاک و انگور
رضا
در باطن عالم جوا د است
به
هویی خلق شد دنیا و عقبی
بنای
عالم و آدم به باد است
رضا جعفری
****
مگو که بی خردم هیچکس نمی خردم
کرامت
تو به بالای دست می بردم
اگر
جدا کنی از خود مرا کم از صفرم
وگر
کنار تو باشم فزون تر از عددم
گدایی
درت از خلق بی نیازم کرد
که
در سوال کسی جز تو را صدا نزنم
هزار
بار شدم غافل از تو دیدم باز
فزونی
کرمت سوی این حرم کشدم
ز
کثرت کرمت ای کریم اهل البیت
خجالتی
که کشیدم هماره می کُشدم
زهی
کرامت و لطفت که دعوتم کردی
بجای
آنکه گذاری به سینه دست ردم
مرا
میان سگان درت پناه بده
و
گرنه گرگ گنه حمله کرده می دردم
بهای
یک ثمن بخس هم ندارم لیک
به
لطف خویش امام رئوف می خردم
مرا
به گلبن عشقش پناه داد رضا
اگر
چه نیست به جز مشت خار در سبدم
نهاده
ام به روی خویش نام (میثم) را
بهانه
ایست قبولم کند،اگرچه بدم
حاج غلامرضا سازگار